• تاریخ انتشار خبر: جمعه, ۴ فروردین , ۱۳۹۶ | ۱۱:۲۱ | کد خبر : 16272 |
  • مروری بر تلخ ترین حادثه ورزشی گناوه
    این چهار قبر، بدرود مسعود

    یاران سبز_ مرتضی خضری: هوای خوب نوروزی و تعطیلات نوروز همه ی آنهایی را که به هر دلیل از گناوه رفته بودند طبق معمول آن روزها به گناوه کشانده بود تا دید و بازدید کنند و در این میان مسافران ره گم کرده ای هم بودند که گناوه مقصد نهایی سفرشان بود. روز دوم نوروز […]

    یاران سبز_ مرتضی خضری: هوای خوب نوروزی و تعطیلات نوروز همه ی آنهایی را که به هر دلیل از گناوه رفته بودند طبق معمول آن روزها به گناوه کشانده بود تا دید و بازدید کنند و در این میان مسافران ره گم کرده ای هم بودند که گناوه مقصد نهایی سفرشان بود. روز دوم نوروز همه ی تاجی ها جمع شدند تا در بهار بگویند و بخندند، روز بعد سرخوش و خرم با خبر شدند که پرسپولیس برازجان برای یک بازی دوستانه دعوتشان کرده است. این دعوت را امراله گرگی انجام داده بود. فروردین سال ۵۶ را می گویم، گر چه آن سال تهران هوایش انقلابی بود اما گناوه همچنان غرق نداشته هایش با دریا سور و ساتی داشت و حالی از آن می برد. تاجی ها که آن روزها مقتدر بودند با دعوت پرسپولیس آماده سفر به برازجان شدند. یک مینی بوس، لندرور نصراله مسقط و پیکان خلیل مظفری مسافرانشان را از میدان مرکزی شهر که آن زمان با طراحی آرم سپاه دانش به «فلکه» مشهور بود سوار کردند تا راهی برازجان شوند.

    مینی بوس و لندرور حرکت کردند. حسن زارعی که عمویش در بستر بیماری بود قید سفر را زد ولی وقتی عمویش اجازه سفر داد به سمت دکان لبنیاتی گرگی، همان جایی که حالا به پاساژگرگی مشهور است رفت تا شاید او هم مسافر برازجان شود، هنوز لحظاتی از نشستنش نگذشته بود که مجید چرومی هم سروکله اش پیدا شد؛ او هم نرفته بود، از قرار معلوم دنبال وسیله بود تا به بوشهر برود. خلیل کبگانی هم از جامانده های تاج در این سفر بود. دوستی مجید و خلیل کبگانی از آن نوع دوستی های ناب بود، اما شب گذشته با هم بگو مگویی داشتند و با دلخوری از هم جدا شدند.

    مسعود مظفری که دوران تحصیل خود را در بوشهر سپری می کرد سوار جیپ از کنار دکان گرگی گذشت، همین که چشمش به حسن زارعی افتاد، گفت: حسن الان پیکان عمو را می گیرم و با هم به برازجان می رویم، حسن گفت: مزدای بابات رو بگیر، مسعود لبخندی زد و رفت. نیم ساعتی نگذشته بود که مسعود با پیکان زرد رنگ عمو خلیل از راه رسید، حسن و مجید سوار شدند.

    وقتی مسعود فهمید که خلیل کبگانی همه فن حریف تاج هم با تیم نرفته است به سراغ خلیل کبگانی رفت تا او هم مسافر شود، درب خانه را که زدند، خلیل آمد، کفشش هم در دستش بود، داشت واکس می زد که به عروسی مجید امیدی برود، گفت: باید به عروسی بروم، ولی همین که در صندلی عقب چشمش به مجید چرومی افتاد، پشیمان شد و گفت: عروسی بی عروسی و سوار ماشین شد تا در کنار رفیق نابش بنشیند و خاطره شب گذشته را پاک کند.

    هنوز مسافرین پیکان زرد تکمیل نشده بودند. از کنار میدان که گذشتند صدای سوتی توجهشان را جلب کرد. عبدالحسین درویشی بود، درویشی که عکاسی بی تا را داشت به «بی تا» مشهور بود؛ با اصرار سوار ماشین شد، او آخرین مسافر پیکان بود. کنار گاراژ قدیم سید عباس تهمتن پرید و کنار حسن زارعی نشست تا مسافر برازجان شود، چانه زنی برای پیاده کردن سید دقایقی زمان برد ولی بالاخره پیاده  شد و پیکان زرد حرکت کرد. در راه ضرغام افتخاری هم قصد داشت مسافر شود ولی او را هم به هر کلکی بود راضی کردند که مسافر پیکان زرد نشود.

    همین که مسعود دنده عوض کرد حسن زارعی هشدار داد که آرام برو، پیکان تازه از پوزگاه گذشته بود که کله یک کمپرسی هم پیدا شد، انگار از یک موتور سبقت گرفته باشد از مسیر خود خارج شد و رودرروی پیکان به پیش آمد، فریادهای حسن زارعی و مسعود مظفری کارساز نشد و کمپرسی به دل پیکان زد.

    سه مسافر عقب پیکان در میان چرخ های کمپرسی به هم تندیده شدند. دو دوست هنوز به خاطرات نیمه شب گذشته فکر می کردند. مسعود مظفری وقتی اولین نفر به بالینش رسید چشمش را باز کرد تا همراهانش را ببیند و آرام پلک هایش سنگین شد و روز را فراموش کرد. حسن زارعی که در زمان تصادف به بیرون پرتاب شده بود کنار آب نما نیمه ی له شده پیکان را تماشا می کرد. این پایان سفر پیکان زرد رنگ بود.

    مسافران لندرور سرمست از سفر و بهار پایکوبان به پیش می رفتند، محمد افتخاری وقتی دید راننده لندرور هم به پایکوبی مشغول ست گفت: پیاده ام کنید و با این حرف راننده دوباره فرمان را دو دستی چسبید. در مینی بوس جای سوزن انداختن نبود، با «اشکله های» مسافران مینی بوس به برازجان رسید؛ هر چه صبر کردند پیکان نرسید، تیم به زمین رفت، نیمه اول به اتمام رسید، ولی پیکان نرسید. نیمه دوم شروع شده بود که حیدر مظفری بر روی سکوها توجهش به پچ پچ ها جلب شد، انگار خبری بود، یکی از تماشاگران می گفت نگذارید همراهان زارعی چیزی بفهمند. این حرف حیدر مظفری را بیشتر مشکوک کرد. به محمود حیات داوودی گفت: فکر کنم اتفاقی افتاده است. در همین حال بود که بلندگو سرپرست تاج را خواست؛ حالا حیدر بیش از پیش مشکوک شده بود. وقتی به اتاق هیات فوتبال رفتند خبر تصادف را شنیدند. گفتند چیز خاصی نیست، ماشین پیکان تصادف کرده است و حسن زارعی صدمه دیده و در بیمارستان برازجان است. حیدر وقتی به بیمارستان رسید و دید از بقیه خبری نیست بیشتر نگران شد، حتی دلداری دیگران که می گفتند آنها سالمند او را راضی نمی کرد. با خود می گفت امکان ندارد مسعود سالم باشد و حسن را در آمدن به بیمارستان همراهی نکرده باشد و آرام آرام خبر از راه رسید.

    چهار  بازیکن تاج در سانحه تصادف جان خود را از دست داده بودند.

    حسن زارعی را خیلی زود از برازجان به شیراز انتقال دادند و هماهنگی کردند که او از حادثه مرگ همراهانش بی خبر بماند. حیدر در زمانی که حسن زارعی در بیمارستان شیراز بود به او نامه نوشت. به شکلی نوشت که انگار او تنها صدمه دیده این سانحه است. حسن زارعی در این باره می گوید: تنها چیزی که دلم را قرص کرده بود نامه های عجیب حیدر مظفری ست، جوری نوشته بود که باور نمی کردم تنها باز مانده این حادثه باشم.

    ۴۰ سال پیش در چنین روزی – چهارم فروردین سال ۱۳۵۶ – مسعود مظفری، خلیل کبگانی، مجید چرومی و عبدالحسین درویشی در سانحه تصادف جان خود را از دست دادند. حالا آنها نیستند تا غصه های حسن زارعی را با خود تقسیم کنند؛ او خوابی که شب قبل از سفر دیده بود را مرور می کرد، تعبیر شده بود.

    وقتی به سراغ حسن زارعی تنها بازمانده این حادثه رفتم با مرور خاطرات اشک هایش جاری شد و با تاسفی عمیق حادثه را تعریف کرد. حسن زارعی مرد مقتدر تاج بعدها با تغییر نام این تیم به آزادی در کنار آن ماند. هنوز هم وقتی نامی از ۲۵ شهریور، تاج و یا آزادی برده می شود ناخداگاه نام حسن زارعی هم برده می شود.

    تلخ ترین حادثه ورزشی گناوه به سادگی فراموش شد و هیچ گروهی به یاد این ورزشکاران حرکتی انجام نداد تا کام بازماندگان تلخ تر از پیش شود.

    در آن زمان زنده یاد ایرج شمسی زاده به یاد این ورزشکاران شعر «بدرود مسعود، مسعود بدرود» را سرود.