امروز: ۰۵ خرداد ۱۴۰۱

نمک دیلم درگذشت

یاران سبز : کودکی که مادرش را با شیرین کاری های خود مجذوب کرده بود نمک زندگی خانواده شد و  نامش را نمکی گذاشتند ، خیلی زود  پاش که به کوچه باز شد راه خود را به دلهای دیلمی ها باز کرد . ساکت ، آرام و محجوب بود  ، فوتبال زیبایش جایگاه خاصی در میان دیلمی ها داشت  ، نمکی کپتان که کمتر او را با نام شناسنامه ای مسعود می شناسند زندگی را با تمام خاطرات تلخ و شیرینش وداع گفت. مسعود کپتان ششمین فرزند پسر کپتان دیر آمد و زود رفت . نمکی که مدتها با دردی مزمن و تلخ دست به گریبان بود بعد از مشخص شدن لکه خون در مغزش زیر عمل جراحی رفت ولی خیلی زود دچار افسردگی شد و اینبار برای مداوا به شیراز فرستاده شد ولی ایست قلبی آخرین نفسهایش را بند آورد و اینبار بجای نشستن بر آب انبار قبرستان و خندیدن با دوستان  به خاک قبرستان سپرده شد .

مسعود...کپتان

مسعود متولد ۱۳۴۴ فوتبالش را از پرسپولیس دیلم آغاز کرد و چون دوستی مانند شادروان خلیل ناصری داشت پا به وحدت گذاشت ولی وجود ماشاله و محمود برادران بزرگتر  در جمع هما پای او هم خیلی زود به خانواده هما باز شد. کپتان از نسل طلایی های فوتبال دیلم بود ؛ فوتبال او را دیلمی ها نشان داشتند . در سال ۶۳ همراه با منتخب جوانان استان راهی مسابقات جوانان کشور در زاهدان شد و سپس رهسپار تهران گشت ولی نبوغ جوان جنوبی به دید رضا وطن خواه مربی وقت تیم ملی نیامد در حالی که کارشناسان مجله معتر ورزشی آن روزهای کشور کیهان ورزشی او را شایسته تیم ملی می دانستند.

سید-حسین-میرجوانمردی

سید حسین میرجهانمردی مسئول تربیت بدنی وقت آموزشگاه های دیلم که در اکثر اردوهای ورزشی ورزشکاران دیلم را همراهی می کرد ، در باره او می گوید : چیزی که در نمکی شهره بود ، اخلاق بود که در جایگاهی بالاتر از فوتبالش می درخشید.او استعداد فوق العاده ای داشت و حتی می توانست در فوتبال کشور هم حرفی برای گفتن داشته باشد.

غلام-دیلمی

غلامحسن دیلمی که خود از چهره های شاخص فوتبال دیلم بود و نمکی را برادر می دانست ، می گوید : هر چه از نمکی بگوییم کم است فوتبال دیلم با او خاطره گشت و خاطره ها دارد و دوستی در کنار نمکی دلنشین بود .

برادران-کپتان

احمد برادر بزرگ مسعود(نمکی) می گوید : در سال ۶۴ که در خدمت مقدس سربازی بود پدر و مادرم به فاصله یک ماه دار فانی را وداع گفتند. این موضوع تاثیر بسیار زیادی از نظر روحی بر وی گذاشت ، نمکی در خانه من بزرگ شد و همسرم برایش مادری کرد آنقدر آرام بود که می شد در سخت ترین لحظات کنارش آرام گرفت . در فوتبال هم سر به زیر و مودب بود و فوتبالش مثال زدنی بود .

محمود دیگر برادرش می گوید ، هر سه در هما بودیم و شخصیت و فوتبال او مجزا بود تماشاگران هما ما را آغام سه کپتان صدا می زدند او برادر کوچکمان بود و دوست داشتی . در بازی های ارتش با گل او تیم هوابرد قهرمان شد و ۲۰ روز تشویقی گرفت و در بازی های جوانان وقتی به تهران رفت رضا وطن خواه گفت اگر بچه تهران است تا بماند ولی اگر شهرستانی است برگردد . اون زمان در کیهان عکسی از نمکی زدند و کنارش نوشته بود هافبک پر تلاش بوشهر .

ابراهیم-کشاورزیان

ابراهیم کشاورزیان از قدیمی های شهباز هم می گوید : از نمک چیزی جز خوبی ندیدم ، خوش اخلاق و با وقار ، بعد از هر بازی در همین قبرستان دیلم آب انباری بود که همه جمع می شدیم و بعد از رقابت رفاقتمان گل می کرد.

عباس-پارسا

عباس پارسا هم از شهبازی های بلند پرواز بود ، پارسا می گوید : خوبی و جوانمردی را با هم داشت ، عشق و علاقه به فوتبال در این جوان موج می زد یک بار در بوشهر نمکی و غلام دیلمی را ملاقات کردم به عشق فوتبال آمده بودند حتی پول برگشت هم نداشتند  ولی آنقدر علاقه بود که هیچ چیزی جلودارشان نبود و تنها افسوس که جوانی با آن همه استعداد به حقش نرسید.

حسن-رحمانی

حسن رحمانی از دوستان نزدیکش بود رحمانی می گوید: چون طرفدار پرسپولیس بود برای دیدن بازی های پرسپولیس در اتاقش جمع بودیم ، عمونمک در پاکی نمونه بود و در صداقت بی همتا .

نوبخت.مسعود-کپتان سمت چپ  شادروان مسعود کپتان و طالب نوبخت  گناوه.دیلم استادیوم گناوه سال ۱۳۶۳ – جوانان گناوه و جوانان دیلم – شادروان مسعود کپتان سمت راست ، داور محمدی از بوشهر کپتان ایستاده از راست : مسعود کپتان -صفر شعبانی – فاضل آقاجری- جواد محتجب – یداله خواجوی – احمد روشن – سالم کاظم پور 

نشسته از راست:یداله امیرزاده- محمود کپتان – جعفر تنگسیری- غلامحسین دیلمی – مهدی باخدا- امید خدامیغلامحسین-دیلمی.مسعود-کپتان شادروان مسعود کپتان – علامحسین دیلمی شادروان-خلیل-ناصری.-شادروان-مسعود-کپتان شادروان مسعود کپتان و شادروان خلیل ناصری سید-حسین-میرجوانمردی-.-کپتانشادروان مسعود کپتان و سید حسین میرجهانمردی  دیلماز راست به چپ ایستاده : باقر ابراهیمی – سید جلال فاطمی – جواد محتجب – صفر شعبانی – جعفر تنگسیری – ابراهیم بن رشید – غامحسین دیلمی – محمد علی رئوف – حسن سلیمانی

نشسته ار راست به چپ : حمید خدامی – مسعود(نمک) کپتان – علی رستم پور – ماشااله کپتان -عباس ملاح – حمید محتجب -علیرضا کاظمیان

پست های مرتبط

۰ نظر

  1. سیدحسین میرجهانمردی

    با سلام خدمت آقای خضری عزیز، شما با این گزارش زیبا حق مطلب را ادا کردی .مرگ نمک کپتان همه را متاثر کرد. سپاس از شما که برای تهیه این گزارش قدم رنجه کرده به دیلم تشریف آوردید . خداوند شما را دراین کاربا ارزش خبرنگاری ، که خدمت به جامعه ورزش استان میباشد موفق بدارد .انشاالله

    پاسخ
    1. e captain

      از همه دوستان که در گرد اوریه این مطالب نقش داشتند بسیار متشکرم
      انشالا هیچ کس عزیزش را از دست ندهد ان هم ب طور ناگهانی مرگ این عزیز واقعا برایمان سخت تمام شد
      من خودم هنوز فکر میکنم این عموی عزیزم هنوز در سفر است
      بعد از خودش در اتاقش بسته مانده
      هیچکداممان ب اتاقش نمیرویم
      هنوز تا هنوز است دوستانش می ایند و میگویند عم نمکی بعد متوجه میشوند که دیگر نیست
      خیلی درداودر است دیگر نباشد
      خیلی دلم برایش تنگ شده

      پاسخ
  2. محمود داودی

    سالها بود از رفیقم رفیق سالهای نه چندان دور،، بچه محلٍ کوچه خاکی و دوست شیطنت ها و شوخی های لب دریا و فوتبال و بگو بخندهایمان گذشته بود در ذهن زمان گم شده بودیم هر یک به طرفی مدتی بود با خاطرات گذشته پایتخت نشین شده بودم واسه عید امسال آمدم دیلم خیلی وقت بود ندیده بودمش سراغش را گاهی از غلام میگرفتم عصر یک روز نوروزی دلم هوای گذشته را کرد رفتم سالن بازی های پیش کسوتان بود رفتم باقر و حسین زایر اسماعیلی نادر و …دیگر دوستان را زیارت کنم تنها کسی که باور دیدنش را نداشتم نمک بود،، بچه ها با بازی هایشان مرا تا ژرفای آن روز ها کشاندند خسته بودم از سالن زدم بیرون هوایی بخورم و برگردم دیدم نمک خیس عرق دارد به سالن بر میگردد ، رودر رو برخورد کردیم تنها ،،انگار بازی کرده بود و رفته بود بیرو ن برگرده که ملاقاقتش کردم مثل همیشه اش بود حتی مثل لحظه اوج و لبخند همیشگی بر لب اسرار که باید امشب بازی کنی گفتم کشش ندارم خیلی وقته تمرین ندارم و آنشب برگشتم به عشقش بازیش را نگاه کردم هنوز با سر پایین پاس های طلایی و دقیقش مثل گذشته بود هنوز سکان دار و میداندار بود آدم از بازیش حرص که نمیخورد لذت فوتبال را در وقار و پابه توپش می چشید . و آنشب من رفتم و این آخرین ملاقاتم بود به آنهمه سالهای طلایی و خاطرات تلخ وشیرینمام ….. استاد حسین میرجهانمردی پیام را در ویچت فرستاده بود حالم بد شد بچه های گروه به من استراحت دادند و چند روز میان آمدن بر مزار و نیامدن با گذشته هایمان قدم زدیم از وقتی لباسهای فوتبالی از پشت بام به کوچه مینداخت از ترس پدر و مادر ی که همیشه دلواپسش بودند تا لب دریا و گل کوچک تا زمین خاکی وحدت و او که از همه ما مستعد تر بود شاید شنیده بود که این دنیا با اینهمه بی عاطفه گی جای زندگی نیست .روحش شاد و یادش پایدار و تسلیت به احمد بزرگوار ، محمود و ماشالله ( ماشو ) محرمی زمانه خود و شاید بهتر از محرمی .و تسلیت به همه دوستان و آشنایانی که عاشقانه دوستش داشتند .

    پاسخ
    1. مرتضی خضری

      سلام آقا محمود
      سپاس از نوشته است ، دوس داشتم با افراد بیشتری در این مورد صحبت کنم ، متاسفانه نشد ، خدایش بیامرزد و آرزو می کنم شما همیشه سالم و شاد باشید.

      پاسخ
  3. محمودداودی

    آقای خضری از راه دور دست شما را میفشارم و بسیار سپاسگذارم که یاد این عزیزان را زنده نگه میدارید .

    پاسخ
  4. الهه

    رفتنت درد داشت نبودنت بیشتر
    هرگز ندیدنت را تاب اورده ام با قرص های خاطره ات
    شبی چندیدن و چندین تا خواب با لیوانهای پر از آه و اشک وبغض که قورتشان نمیدهم
    هی میشمارم که بگذرد و میگذرم اما به ۱۰آذر که میرسم رد نمیشوم نمیگذرد
    میگویم کاش میپریدم از ۱۰ حالا به هر عددی اما مگر میشود از روزی پرید که تو پریده ای
    و باز نگشته ای
    ۱۰ آذر تو پرنده شدی اما پروازت بی هیچ نشانه ای بود رد پایت را گرفته ام
    میرسم به خانه ای مستطیلی
    با عکسی که میخندی به من
    و میگویی پریده ام عصمت جان
    تو چرا اینجا رسیده ای؟
    بالا بالا رو نگاه کن
    دستم را نمیبینی که برایت تکان میدهم؟
    عینکم را جا گذاشته ام با چشمان من که پیش تو مانده,نگاه کن …
    اصلا میشود بروم و به شماها سر نزنم
    نگاه کن….خوب نگاه کن…بالا را…بالا…با عینکم نگاه کن
    دیدی؟؟
    میدانم دیده ای و خودت را به ندیدن میزنی میدانم میدانی چقدر دلم تنگ است
    میدانم میدانی کسی که پرنده شد دیگر زمین برایش تنگ است میدانم میدانی ۱۰ آذر خوب نبود قشنگ نبود دلگیر بود
    هرچند من بال در اورده بودم و پریده بودم ….میدانم که میدانی پرواز سخت است وقتی همه ی انهایی که دوستشان داری بال ندارند……میدانم,میدانی که گاهی باید پرید و دل کند و رفت …زمین مجبورت میکند و من مجبور بودم

    پاسخ
  5. captain

    رفتنت,درد داشت
    نبودنت,بیشتر
    هرگز ندیدنت را تاب آورده ام با قرصهاى خاطره ات…
    شبى,چندین و چندین تا خواب
    با لیوانهاى پر از آه و اشک و بغض
    که قورتشان نمى دهم
    هى مى شمارم که بگذرد و مى گذرم…
    اما به ۱۰آذر که مى رسم ,رد نمى شوم,نمى گذرد
    مى گویم کاش مى پریدم از ۱۰به حالا هر عددى
    اما مگر مى شود از روزى پرید که تو پریده اى و بازنگشته اى
    ده آذر تو پرنده شدى
    اما پروازت بى هیچ نشانه اى بود
    رد پایت را گرفته ام
    مى رسم به خانه اى مستطیلى
    با عکسى که مى خندى به من
    و مى گویى پریده ام عصمت جان
    تو چرا اینجا رسیده اى؟
    چرا زل زدى به این عکس؟
    بالا,بالارو نگاه کن,,,
    دستم را نمى بینى که برایت تکان مى دهم؟
    عینکم را جا گذاشته ام
    با چشمان من که پیش تو مانده,نگاه کن…
    اصلا مى شود من بروم و به تو سر نزنم؟
    نگاه کن…خوب نگاه کن…بالا…بالا…با عینکم نگاه کن…
    دیدى؟
    مى دانم دیده اى و خودت را به ندیدن مى زنى
    مى دانم مى دانى چقدر دلم تنگ است
    مى دانم مى دانى کسى که پرنده شد,دیگر زمین برایش تنگ است
    مى دانم,مى دانى ۱۰آذر خوب نبود,قشنگ نبود,دلگیربودهر چند من بال در آورده بودم و پریده بودم…
    مى دانم,مى دانى پرواز سخت است وقتى همه ى آنهایى که دوستشان دارى,بال ندارند…
    مى دانم,مى دانى که گاهى باید پرید و دل کند و رفت…
    زمین مجبورت مى کند و من مجبور بودم…

    پاسخ
  6. e captain

    گوشهایم را میگیرم
    چشمهایم را میبندم
    زبانم را گاز میگیرم
    ولی حریف افکارم نمیشوم
    چقدر دردناک بود
    برای من
    خ.ا.م.و.ش.
    شدنت…….……
    دلتــــــــــــنگتــــمـــ عمــــو جون

    پاسخ
  7. e captain

    از همه دوستان که در گرد اوریه این مطالب نقش داشتند بسیار متشکرم
    انشالا هیچ کس عزیزش را از دست ندهد ان هم ب طور ناگهانی مرگ این عزیز واقعا برایمان سخت تمام شد
    من خودم هنوز فکر میکنم این عموی عزیزم هنوز در سفر است
    بعد از خودش در اتاقش بسته مانده
    هیچکداممان ب اتاقش نمیرویم
    هنوز تا هنوز است دوستانش می ایند و میگویند عم نمکی بعد متوجه میشوند که دیگر نیست
    خیلی درداودر است دیگر نباشد
    خیلی دلم برایش تنگ شده

    پاسخ
  8. محمدعلی محتجب

    باسلام و عرض خسته نباشید خدمت آقای خضری
    با تشکر از زحمات شما جهت جمع اوری گزارشات .روحش شاد

    پاسخ
  9. رضا دهقانی

    اشک ما رود و چشم ما دریاست
    دل به همراه دیده در نجواست
    زان بهار عمر که گشت خزان
    آتش و دود در خزان بر پاست
    شعر : رضا دهقانی . از بنه احمد
    نثار روح بلند نمکی
    آخه من هم سه سال دوره راهنمایی را در دیلم درس خواندم
    در مدرسه قدس .
    جا دارد از هم کلاسی هایم یادی بکنم
    محمد رضا دهدشتی
    یوسف اسماعیلی که کمی لکنت زبان داشت
    داریوش اسماعیلی
    سروش دامغنی
    حبیب آردی
    قربان کشاورز
    آقای خندان
    حسین صادقی
    محمد جواد نیکبخت
    آقای غلامشاهی
    لطف الله محسنی معروف به شیرزاد
    آقای علوی
    جواد کاظمیان
    آقای خدام
    و مغلمان عزیزم
    عباسیان / ریاضی
    محمد رئوف/ ورزش
    ترکزاده /
    خدایاریان/
    عبدالله ستارپناهی / علوم
    برمکی / حرفه و فن
    جعفر شفیقی / دفتردار
    رقیب زاده (بچه بوشهر)/ زبان انگلیسی
    محمد پور / اذبیات
    افشان / مدیر
    /////////////////////// اگر اسم کوچک برخی دوستان را فراموش کرده ام عذر می خوام و از همین جا دست همگی را می بوسم
    و یک مهمان جنگزده هم که در مدرسه سکونت داشت به نام (دی هوشنگ)

    پاسخ

پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.