یاران سبز-مرتضی خضری: از این رنجهای لحظه به لحظه و از این بیخیالیهای زشت و زننده و از خودم فرار میکنم.
به خانه پناهنده میشوم، آرام نمیشوم.
در کوچه قدم میزنم، آرام نمیشوم.
خیابان را گز میکنم شاید گزندی به ذهنم برسد و آرام شوم اما نمیشوم.
دل به دریا میزنم، به دریا پناه میبرم، در آن عرق میشوم تا شاید آرام شوم، اما نمیشوم.
به موسیقی پناه میبرم، خود را در انبوه تارها گم میکنم، اندکی گیچ میشوم اما آرام نمیشوم.
از این همه بیپناهی به خدا پناه میبرم، اما آرام نمیشوم.
بغض ترک خورده در گلویم ناگهان از چشمم سرازیر میشود و غرق دردی میشوم که زخمش بر استخوانم یادگاری گذاشته است.
خودم را در خودم رها کردهام. هیاهوی چسبیده به گوشم را نمیشنوم؛ دلم، داغتر از همیشهست.
در خودم غرق شدهام و راه نجاتی نیست.
به نوجوانی فکر میکنم که چشم به ساحل دوخته بود و گاهی برای نفسی هر چند کوتاه آسمان بیستاره را چنگ میزد و آخرین کمک را از خدا تمنا میکرد ولی هیچ دستی به موقع دراز نشد.
به نوجوانی میاندیشم که زیر بار خواهش شکسته بود و همراه با غرقیها میمرد.
داستان کوتاه بود اما هزار و یک شب درد را برای پدران و مادران داغدیده به یادگار گذاشت.
آنها غروب را پاسکاری کردند اما مرگ با تکلی از پشت همه را کشت.
آنها در یک تیم تا دقیقه ۳+۹۰ دویدند و تا پای جان برای هم وقت گذاشتند.
آنها مردند اما برای هم مردند.
نمیدانم بر آنها در آن جهان چه خواهد گذشت اما میدانم بر پدران و مادران آنها چه خواهد گذشت.
میدانم چه جهنمی برای زندهها ساختهاند.
و ما
و ما هم باختیم.
و ما زندگی را باختیم.
و باختیم، چون از نداشتهها نگفتیم.
و نگفتیم، چون از چوب ترسیدیم.
و ترسیدیم، چون جرات رفتن به دل ماجرا را نداشتیم.
و شما
ما را با حال بدمان رها کنید، البته سالهاست رها کردهاید.
به سراغ ما نیایید، راه ما از شما جداست.
با ما حرف نزنید، وعدههایتان، دروغ هایتان ریش ریشمان میکند.
همدردی نکنید، بیدردها.